خداحافظی
سلام دوستای خوبماین اخرین یادداشتم تو این وبلاگ و اولیت تو وبلاگ جدیدمه ، اخرین یادداشت با محور اصلی سعیده و دیگه اون برای من مرده و حرفی ندارم که ازش بنویسم و حتی دوست ندارم تو وبلاگی که اسمش رو به خاطر اون مهتاب گذاشتم بنویسم ، از این به بعد به ادرس جدیدم بیایید ، اسمش برای خودمه و در نهایت عشق و ارامش و حس خوب رهایی از یک بلا
برام دعا کنید
وای خدایا چه ساده و چه بی ریا٬ پیشتر اسمان دلم ابی بود اما چه گذشت در این عاشقی که امروز اسمان دلم ابری است... مانند انکه سالهاست ابی اسمان به میهمانی او نیامده است٬ چه بگویم٬ که عاشقی مرا وادار به حیاتی کرد که باورش بر این دل خسته نتوان نوشت٬ چه بگویمت که باورت شود چه گذشت بر این دل وامانده بی قرار!!!
تو بگو چه بنویسم برایت...سعی کردم٬ تا تمام عاشقی را برایت ساده تعریف کنم٬ تا برایت ارام زمزمه کنم حدیث عاشقی را
اما نفهمیدی٬ نمی دانم٬ شاید تعریف من هیچگاه به گوش تو نرسید یا نمی دانم شاید میان تعریف من و تو هزاران فرسنگ فاصله است... فایده اش چیست که چه بنویسم برایت.....
گفتن بیهوده من و شنیدن بیهوده تو... که ما عشق را دو جور معنا کرده ایم.
اما عشق٬ عشق در ایین من یعنی سر سپردن به هرچه ارام کند حال و هوای عاشقی را٬ من گمان می بردم عشق و عاشقی حرمتی دارد به اندازه دریا و بلندای تک ستاره اسمان خدا...
باور کن گمان می بردم در ایین من حرف و حدیث عاشقی این گونه معنا شده است....این گونه که حدیث عشق من حدیث جنون است... حکایت دیوانگی است....
اری حکایت عاشقی در من می هزار ساله است٬ بی پرده بگویمت من عاشقی را لمس کرده ام... من هزاران بار مرده ام تا شاید باور کنن این قوم دیر باور که در مرام عاشقی دل به دریای جنون باید زد٬ اری دریای جنون...
چه بگویمت... این همه سال گفتم و تو ندانستی این حال غریب مرا... پس بخوان تا بدانی...
چه گذشت بر این حکایت بی باوری تو... اری باور کن من مانده ام و هزاران حرف نگفته به تو
باور کن من مانده ام و هزاران حرف نگفته به تو
بارها نوشتم تمام شدو بارها نوشتم که اینبار با همیشه فرق دارد ، حتی نوشتم که دیگر دوستش ندارم اما اشتباه میکردم
من دوستش داشتم بیشتر از انچه حتی در خیال خودم بگنجد
اما او رفت
نه ساده ، نه با یک خدا حافظی معمولی ، نه با لبخند ، او رفت با یک دنیا اندوه و یک دنیا دروغ و یک دنیا بی وفایی
باورم نمی شد ، تمام روزها و تمام این یکسال و 5 ماه گذشته طوری با من رفتار کرده بودکه در اوج روزهای خوب همیشه دچار وسواس بودم که شاید حق با اوباشد وشاید من اشتباه کرده باشم
تمام زندگی مرا زیر و رو کرد و منصاف و صادقانه همه چیز را برایش گفتم و با ارامش منتظر بودم که او نهایت عشقم را باور کند تا یک عمرساده در کنار هم باشیم و عاشق
منتظر بودم تا به او نشان دهم زندگی تکرار روزها نیست ، می توان از ته دل عاشق بودو پرواز کرد و خوشبختو خوشحال بود ، می توان برای دوری های کوتاه هم اشک ریختو بی تاب شد
اما افسوس که او هیچ گاه معنی عشق را نمی دانست یا بهتر بگویم منو او عشق را دو جور
متفاوت معنا کرده بودیم ، عشق برای او داستان کتابها بودو حکایتی افسانه ای و دور از دسترس و برای من در نفسهای هر روزم و انتظار و التهاب عشق مداوم او
او حتی باور نکرد که من عاشق بودم
می نویسم بودم و می دانم که دیگر نیستم ، چیزی در درونم شکستو فرو ریخت و حقیقت ناگهان در برابرم پیدا شد انقدر که اتدا روشن اش چشمانم را زد ومن ساعتها اشک ریختم و شفافیتش دلم را سوزاندو ساعتها درد کشیدم اما خواستم که باورش کنم و ساده در دلم جای گرفت
چه کسی این باور غلط را دردل همه گذاشته که اگر گفتی عاشقی باید هر حرف و هر رفتاری را تحمل کنیو باز هم عاشق بمانی
انجا که می گویند اگر دوست داری برای خوشی او به انچه ا می خواهد راضی باش هر دو طرف عاشق هم هستند
اصلا عشق بدون عاشق بودنوهمزمان معشوق بودن معنا ندارد ، وقتی عاشقی برای خوشحالی او حاضری سختترین کارها و حرفها را که هیچ گاه تصور نمی کردی بپذیری اما وقتی حرف بیوفایی دروغ و خیانت است دیگر عشق را نباید حقیر کرد باید باور کرد از ابتدا عشقی در کار نبودهو همین خیلی سخت است که بفهمی در شناخت همراهت اشتباه کرده ای ، او رفت ، بعد از بارها رفتن و بارها برگشتن و پشیمانی ، اما اینبار همه چیزرا شکستو رفت وانقدر مسخره کرد و خندید که مندلم به حالش سوخت ، اینبار من هم خدا را شکر میکنم که رفت ، اینبار من هم دعا می کنم که هیچ گاه برنگردد، باور نمی کردم احساس گرمی که به او داشتم این طور سرد شود و برایم مهم نیست که بگوید از اول احساسی وجودنداشت ، ون خودم می دانم که بودو زیاد بودو امروز می دانم که عشق نبود ، چرا که اگر عشق بودعاقبتش اینگونه نبود ، وقتی به راحتی تمام حرفهایش را انکار کرد و در عرض کمتر از دو ماه و بعد از گفتن ان دوستت دارمهای پر التهاب دوباره در برابر دیگران گفت : تنها خواهرانه دوستت داشتم ، از شدت غصه نمدانستم چه بگویم و تلختر این بود که هیچ شاهدی هم نداشتم تا در برابر انکار اجوانمردانه اش مقاومت کنم ، گریه کردم و او بی تفاوت خندید و با سر خوشی از فرد جدید زندگی اش گفت ، من بی تاب شدم ، اول دلم گرفت ، شاید همان حسادت بود، اما تمام شب تا صبح گریه کردم و درد کشیدم و نخوابیدم و فکر کردم وناگهان باور کردم این حقیقت را که دیگر عاشق نیستم ، چون او هرگز عاشق نبود ، بارها رفت و من گریه کردم و باز هم دوستش داشتم وهر بار بازگشت و طوری حرف از بخشش عشق و پشیمانی زدو با چنان ارامشی حرف ازماندن و دوست داشتنوبا همبودن زد که منباورش کردم ، قول داد که با من بماند، قول داد که تنهایم نمی گذارد، رفته بود خواستگاری همین ادمی که الان باز هم به سراغش رفته ( اگر چه دوباره این جمله درست نیست!!!!!!!!!) منبعد از روزها اشک ریختن و سوختن کم کم ارام شدم وپذیرفتم که او با دیگری است ، کسیدرزندگی من قرار گرفت که می گفت دوستم دارد و من انروزها انقدر خسته بودم که می خواستم ساده به او تکیه کنم اما تا فهمیدبازگشت و خواست منتظرش بمانم تا انها جواب بدهند !!!!!! به قول خودش پیشنهاد بیشرمانه ای بود اما نمی خواست فرصت را و من را از دست بدهد ، می گفت تو انتخاب من هستی و من به اجبار این راه را ادامه میدهم ، چرا که در ان قدم گذاشته ام ، ازمونیک گفتو خواست من کاری نکنم که او هم موقع برگشتن مانند البر هیچ راهی نداشته باشد ، گفت حتی اگر او هم بپذیرد فقط به عنوان همسرش خواهد بودو عشقش برای همیشه به من است ، گفت : اگر نه شنید من تنها انتخابش هستم و قول داد ، به من و خودش و حتی دیگری ، و من در اوج سختی باور کردم ، با هم بودیم که نه را شنید ، هر دو گریه کردیم و گفت تنهایم نمی گذارد ، گفت روزهای زیادی باهم پیش رو داریم ، و ازمن قول گرفت هی وقت تنهایش نگذارم و من عاشقانه قول دادم ، چقدر احساس خوشبختیو ارامش می کردم و او بعد از چند روز گفت : هیچ گاه ازدواج نمی کند واگر بخواهد ازدواج کندمن تنها انتخابش هستم ، سخت بود ، انهمه اصرار برای صبر کردن و قول و این نتیجه ، باز هم داشتمارام ارام دل می کندم که باز هم با حرفها و نگاههایش نگذاشت و من تازه دلیل این کارها را می فهمم و قلبم می سوزد از اینهمه خیانتودروغ و بی وفایی ، کمی قبل از عید کاری کرد که سعی کردم با همه وجود کنارش بگذارم و خیلی هم موفق بودم ، تازه داشت به یادم می امد خصوصیات کسی کهمی توانم عاشقش باشم چیست و برایش می نوشتم ، اگر چه هنوز هم انقدر دوستش داشتم که وقتی از اوی ارزوهایم می نوشتم ناخوداگاه تصویر او را می دیدم و باز هم با حرفهایش ام شدم ، اینبار گفت دوستم دارد ، گفتم قبلتر هم گفته بود خواهرانه دوستم دارد و گفت : خیلی بیشتر از یک خواهر به خنده گفتم اندازه دو خواهر ، گفت :خیلی بیشتر و گفت : تو حتی با خودت هم لجبازی می کنی و گرنه منظور من را می دانی و گفت ک همیشه تلاش کرده و تنها بوده و هنوز هم تلاش می کند مگر اینکه من اوی نوشته هایمرا انتخاب کن ف انقدرتحت تاثیر لحنش قرار گرفتم که گفتم او یک موجود خیالی است و از همان لحظه حسی دردلم فرو ریخت و پشیمان شدم ، روزهای بعد روزهای عاشقی بود ، روزهایی که می دانم او به راحتی نفس کشیدن انکارشان می کندو امان از لحظه ای او فراموشش کرده ، همان لحظه ای که نفس در نیمه راه گلو می ماند و هر چه تلاش کنی نه فرو می رود ونه بیرون می اید وتمام می شویم ، طوری حمایت گر حرف می زد که من با تمام وجودبهش اعتماد کردم و حتی باهاش درددل می کردم ، امانی دانستم یا نمی خواستم باور کناو از جنسی نیست که بتوان بهش اعتماد کرد ، به هر حال انروزها می گفت : که سر دوراهی قرار داره و باید بین زندگی اینده اش با من و خانواده یکی رو انتخاب بکنه ، به خواست خودش پیشنهاد من قرار شد فکر کنیم و او گفت یکماه و من الان علت تمام رفتارهاش رو می فهمم و افسوس می خورم ، رفت مکه و تمام انروزهای قبل از رفتن ما عاشقانه با هم بودیم و من ارام بودم ، اونجا که بودهم با هم حرف می زدیمو همه چیز خوب بود تا یک دفعه به طور ناگهانی تمام حرفهایش را انکار کرد و من برای یک لحظه حس کردم دیگر دوستش ندارم ، اما او گفت : من عجولم و من باز هم صبر کردم ، او از من حلالیت می خواست و من حلالش کردم و نمی دانست که من را بازی می دهد اماخدا را چه طور؟ وقتی برگشت تا چند روز باهام حرف نزد ، بعد تا چندروز خوب بود اما از من خواست تمام گذشته ام رو براش تعریف کنم و من همه چیز را برایش نوشتم ، کم کمک رفتارش عوض می شد و من تعجب میکردم چون این همان گذشته ای بود که او از روز اول می دانست ، یکی دوبار تو حرفهام ناخوداگاه از همین کسی که الان باهاشه پرسیدم و انقدر به راحتی دروغ گفت که از او خبر ندارد و حتی شماره اش را هم ندارد و تمام شده و یک ازمون انتخابی بوده که اون توش رد شده که من ساده لوحانه باور کردم و نخواستم مثل او شک کنم ، تا اینکه یک شب خیلی راحت گفت دیگه به من زنگ نزن و تام ، من باورم نمی شد ، دائم یاد حرفهاو قولهاش می افتادم و گریه می کردمو اون هر لحظه بدترو سردتر با من حرف می زد و دائم می گفت : تموم شد ، دیگه زنگ نمی زنی و من از شدت شوک و ناراحتی نمی دونستم دارم چه کار می کنم ، هنوز دوستش داشتم و داشتم خودم رو می کشتم ، پس فرداش که بهش زنگ زدم گفت ک می خواد زن بگیره ف در حا که اون شب گفت : تو زنگ نزن اما من سر قولم هستم و انتخابم تویی اما اگردست برقضا ازدواج کردم حرفی رو که تو فرودگاه بهت زدم یادت نره ( گفته بود دوستت دارم ) و من گفتم اگر این کارو بکنی حرفت دروغ بوده ، خلاصه وقتی بهم گفت : می خواد ازدواج کنه باورم نمی شد ، داشتم دق می کردم ، فکر می کردم شوخی میکنه و یا داره اذیتم می کنه و بعد گفت ک با اون دختره که قبلا رفته بود و می گفت ک ما به درد هم نمی خوریم و نمی تونیم با هم باشیم ومن نمی دونستم چی باید بگم ، دوباره مدرک فوق لیسانسو ... رو بیان می کرد و می گفت : تو به سنت نگاه کن نمی تونی قبول بشی ، خیلی بد با م حرف می زد و من شوکه بودم ، گفتم حالا چرا اون ؟ گفت : خوب شانس بهم رو کرده ، و خیلی خوبه و من فقط گریه می کردم و فکر می کردم ایا اون سالمه و عقلش سر جا هست ، اگر هست پس چرا هر روز یک جور حرف می زنه و یک روز می گه اینها مهم نیست وفردا دوبره همونها رو می گه ، یک روز می گه اون تموم شد و فردا دوباره می خواد بره سراغ اون ، یک چیز این معادله درست نبود ، یکروز منو می خواستو فرداش باز می گفت :ما نمی تونیم لبا هم باشیم و به هم نمی خوزیم در حالی که خودش در جوابم که پرسیدم ما چقدر با هم اختلاف نظر داریم ؟ گفت : خیلی کم ، تا پریشب که ناگهان همه چیز روشن شد ، خدا خواست تا من روی واقعی اون رو ببینمو جالب این بود که اون می گفت : من روی واقعی تو رو دیدم ، در حالی که من از روز اولتا اخر حرفم یکی بود و باهاش روراست بودم ، اون شب فهمیدم رفته خواستگاری اون دختره و تعجب کردم که بعد از سه ماه چه طور همه چیز به این سرعت اتفاق می افته ، با بی شرمی تمام به من گفت : وقتی دیدتش گر گرفته و طوری ازش حرف می زد که در اوج ناراحتی خنده ام گرفته بود از این همه عدم تعادل و غیر نرال بودن ، و اون شب ساده فهمیدم که تو تمام این مدت با اون تماس داشته و خانواده ها در ارتباط بودنو حالم بد شدف از این همه دروغ و خیانت و هرزگی ، چه طور ا اون روش شده بود ؟ با منحرف می زد و دوستت دارم های من رو می شنید و با اون هم حرف می زد ، خدا پیش من رسواش کرد و فهمیدم اون ادمی که تظاهر میکنه نیست ، چقدر راحت تو اون 3 ماه به من دروغ گفته بود ، حالم به هم خورد ، چندشم شد ، و همون حقیقتی رو که بالا نوشتم دیدم ، اول گریه کردم تا صبح درد کشیدم اما بعد اروم شدم ، اون بت مرد ، تازه داشتم ذاتش رو می دیدم و تعجب می کردم چه طور عاشقش بودمو تا حالا متوجه این همه ... نشده بودم ، صبحش برای اخرینباربهش زنگ زدم ، دیروز بود ، ازش به اندازه یک عمر فاصله گرفتم ف مهم نیست که چی بگه و چی فکر کنه ، حرفهایی به من زد و نسبتهایی داد که هر کدوم برای شکستن یک ادم کافی بود ، اما من فقط گریه کردم ، خیلی با لحن بدی با من حرف زد ، اونقدر که یک ادم بی سواد دهم اون طور حرف نمی زنه ، چیزهایی می گفت : که تازه متوجه می شدم چرا پدرم از اول مخالف بودو عمه هام هم همین طور ، تازه به ذات اون و خانواده اش پی می بردم ، مثل زن ها گذشته ها رو زیر و رو می کرد و از همه بد می گفت ، از عمه های من و ادمهای دور و برمو من از شدت تهوع از این همه بی شرمی کلافه بودم ف ( البته منهم جوابش رو میدادم ام انقدر پر مایه بود که بعضی جاها سکوت می کردم و فقط با افسوس سر تکون می دادم ، بعضی جاها در برابر ، ابرویی اش کم می اوردم و می گفتم بس کن ، سر حرفهای خودمون باشیم اما اون تلخ گویی تو ذاتش بود ، تو اون خانواده بزرگ شده بود و من چقدر کور بودم که نمی خواستم بپذیرم خدا صد بار به من نشون داد و نخواستم باور کنم ، تازه جالب بود که به من می گفت : بی ابررو و هنوز هم با وقاحت تمام می گفت : تمام نسبتهایی که به من داده و تهمت هایی که زده حقیقته و اسم ادمهای دیگه رو می اورد که در موردم از اونها شنیده و من هر لحظه بیشتر دربهت فرو می رفتم ، من اون دختر رو بهتر از اون می شناسم و این هم خواست خداست و خنده ام می گرفت وقتی می خواست مثل ادمهای سادیسمی که دوست دارن کسی رو با حرفهاشون ازار بدن ، مثلامی گفت ،اما خیلی دختر خوبی هست ، اما قیافه زیبایی داره ، خانواده منسجمی داره ، خانواده رو به پیشرفتی داره ، یا واقعا خوب و سالمه و می گفت بدون من حمایتش می کنم که واقعا خنده ام گرفت خیلی مسخره می خواست به من بگه بعد از ظهر باهاش قرار داره ، و نمی دونست من بهتر از اون می دونم اون دختر بد نیست اما اونی هم که اون می گه نیست ، گفتم جوجه رو اخر پائیز می شمرن ، گفتم : بد نیست اون وبلاگ منو بخونه تا تو رو بشناسه و گفت : اگر بهش بگی می کشمت ، خنده ام گرفته بود ، بعضی حرفها به بعضی ادمها نمی یاد و نمی دونست وقتی من دارم غرق شدنش رو می بینم نیازی ندارم تا به اون دختر زنگ بزنم، بگذار خدا بهش نشون بده ، بگذار مثل همه ادمهای دیگه فعلا اول کار خوش باشه و بخنده وبگذار منو مسخره کنه ، تازه می گفت : به دختره می گه تو زندگیش نقش دندون مصنوعی رو داره و من داشتم فکر می کردم محاله و اگر بگه اون دختر خیلی بدبخته که قبول کنه ، هر چند می دونم اون جرات گفتن این رو نداره ، اون همش تظاهر بود و نقش ، اصلا باور نمی کردم اون همون ادمی هست که این همه سال می دیدم و دوستش داشتم ، با ادم رویاهای من زمین تااسمون فرق داشت ، من فقط ظاهرش رو می دیدم و از دیدن باطنش حالم به هم خورد ، اون هم همین ادعا رو در مورد من داشت ، در حالی که من رو همه همین طور که هستم می شناسن و دوست دارن ، برام مهم نیست که یک عده ادم مشکل دار در موردم چی می گنو چه طور می توننن پشت سرم شایعه بسازن ، اون ادمها از نظرمانقدر حقیرن که ارزش فکر کردن ندارن ، تازه دیدم تو این مدت به خاطر چه چیزهای بی ارزشی گریه کردمو لحظه های عشق پاکم رو به پای چه کسی ریختم ، دلم به حال سادگی و صداقت و عشقی که نثارش کردم سوخت ، این اخرین حرفی بود که بهش زدم و خداحافظی کردم ، ارزو کردم که خدا بینمون قاضی باشه و جواب کارهامون رو تو این دنیا ببینیم ، هر کدوم که اشتباه کردیم و من راضی ام به رضای خدا ، اون انقدر نامرد بود که حتینخواست بابت دلی که شکوند معذرت بخوادو من هم فقط به خدا و جوانمردی اباالفضل واگذارش کردم ، دلم برای اون هم سوخت ، به خاطر همه بدبختی و حقارتش ، برای اینکه جلوم بی ارزش و هیچ شد ، برای بیماری اش ف برای عقده هاش ف عدم تزلزل وحقارتش ، و دل بدبینو سیاهش و ذهن مریضش که داره با اونها یک زندگی پوشالی رو شروع می کنه ، دلم براش سوخت که معنی عشق رو درک نکرده و هنوز هم به منمی گفت : 85 درصد زندگی ها بدون عشقه و تو زندگی باید مثل یک حیوون رفتار کرد ، خداحافظ ، تمام و یک ان یک دنیا ارامش که اومد تو دلمو برام عجیب بود، همون جا تو خیابون سجده شکر کردم و در اولین جا دو رکعت نماز شکر خوندم و خدا رو شکر کردم که حقیقت رو به من نشون داد و نخواست که جایی قدم بردارم که جای من نیست ، من همیشه ازش خواستم که اگر سعید همعاشقه خودش ما رو به هم برسونه و اگر نیست حقیقترو به من نشون بده و مهر اونرو از دل من پاک کنه و هر چند خدا بارها به من اخطار داد اماگاهی باید به زمین خورد ، ازاد شدم و رها ، و دوباره عشق به زندگی و ادمها رو تو وجودم باارامش حس کردم ، دیگه اون حس گناهکاری که اون دائم با تکرار گذشته ام بهم تلقین می کرد از رویدوشم برداشته شد ، من فقط به او دوستت دارم گفته بودموتو این یکسال و 5 ماه همه جره همه چیزم رو به پاش ریخته بودمو با هر رفتار باز هم عاشق مونده بودم ، اگر اون حس می کرد این مدت عمرش اشتباه کرده خودش مقصره و به خاطر کارهای خودشه و من با دل صاف و عاشق پا تو او ن راه گفتم و باهمه وجودم دوستش داشتم و می دونم یکروز حسرت این عشقو می خوره ، البته اینها حرفهای منه وچیزهایی که من بهش ایمان دارم و حتما اون نظرات خودش رو داره و از نظر خودش کارهاش درسته ، اما من ارامش هم دارم و حس خوشحالی و خوشبختی خالص ، چون می دونم از یک بلا رها شدم و افکار اون هم برام مهم نیست چون انرا که حسابش پاک است ، از محاسبه چه باک است
خدایا باز هم شکرت می کنم ، برای همه لطف و بزرگی ات ، اینکه راه رو بهم شون دادی و برای همه ادمهای خوبی که تو این مدت همراهم بودم و ازت می خوام کمکم کنی تا قدر اینهمه خوبی ها رو بدونم بتونم جبران کنم ، می خوام باز هم بنویسم ، خیلی یادداشت ارسال نشده و نیمه نوشته دارم، می خوام برای کسی که می دونم یک روز میاد تا من باهاش عشق رو تجربه کنم بنویسم، و برای همه اینها از تو کمک می خوام، به امید رحمت توام خدای خوبم
به عدد موجودات عالم شکرت
ادرس جدیدم: maaahdis.persianblog.ir
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٥٢ ب.ظ توسط محدثه
مرور گذشته
سلام
متن رو خوندم و درحال حاضر فقط مطالب زیر به نظرو میرسه
او رفت اما نه به سادگی کلمه
او رفت اما نه با دیگری
او رفت به همان دلایل پوچی که از نظر هر شخصی ممکنه خنده دار باشه
ولی او برای رفتن و حتی برای تردیدهایش دلایلی داشت
و اما آن دیگری
به یاد بیاور که نخستین اشتباه تو اعتماد کردن بود و باور یک نگاه
بنگر که به چه اعتماد میکنی
به یک عشق یا به یک میل به فتح
و اکنون من به تشخیص تو اعتماد میکنم و میدانم هوشمندتر از همیشه و با دیدی بازتر به همه چیز مینگریادم خوبه حرفهاش یادش نره
او رفت اما نه با دیگری!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
این نظر سعید درباره یادداشت او رفت منه و خوشحالم که اشتباه نکرده بودم یادمه چقدر برای این نظر دلم گرفت که نکنه در موردش اشتباه کرده باشم
هم دلم برای خودممی سوزه که ساده و صادق عاشقش بودم هم برای اون که انقدر دروغ گفت و بدی کرد
در اولین فرصت اپ می کنم
فعلا مهمون دارم
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٤۱ ب.ظ توسط محدثه یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸٧
دل مل دل نیست
یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
نگاهی نکم که دل کسی بلرزد
راهی نروم که بیراه باشد
خطی ننویسم که ازار دهد کسی را
یادم باشد که روز و روزگار خوش است
همه چیز روبه راه و بر وفق مراد است وخوب
تنها
دل ما دل نیست
اره
گریه کردم ، گریه کردم
اما دردم رو نگفتم
تکیه دادم به غرورم
تا دیگه از پا نیفتم
چه ترانه بی اثر بود
مثل مشت زدن به دیوار
اولین فصل شکستن
اخرین خدانگهدار
من به قله می رسیدم
اگه هم ترانه بودی
صد تا سد رو می شکستم
اگه تو بهانه بودی
گریه کردم ، گریه کردم
اما دردم رو نگفتم
با تو فانوس ترانه
یک چراغ شعله ور بود
لحظه ها چه عاشقانه
قاصدم چه خوش خبر بود
کوچه ها بدون بن بست
اسمون پر از ستاره
شبها گلخونه خورشید
واژه ها شعر دوباره
دست تکون دادن اخر
توی اون کوچه خلوت
بغض بی وقفه اواز
گریه های بی نهایتگریه کردم ، گریه کردم
اما دردم رو نگفتم
تکیه دادم به غرورم
تا دیگه از پا نیفتم
¤ نوشته شده در ساعت ۱:۳٩ ب.ظ توسط محدثه یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸٧
مرا بیدار کردی تو
به قدر هر چه گل دیدم مرا ازارکردی تو
خیانت را دوباره در دلم تکرار کردی تو
عجب دیوانه بودم من که دل بستم به چشمانت
و کار این دل دیوانه را دشوار کردی تو
چقدر اشعار زیبایی برایم خواندی و گفتی
و بازی با دل بیمار من بسیار کردی تو
چقدر از التماسم پیش مرم ابرویم رفت
چقدر این چشمها را پیش مردم خوار کردی تو
نمی بخشم تو را او را و هر کس را که بد باشد
خدایم خود تلافی می کن هر کار کردی تو
نمی بایست نفرین اخر پیمان ما باشد
مرا اما به این کار غلط ناچار کردی تو
دلم را دیگر از هر چه نگاه و ارزو کندم
تمام پنجره ها را رو به مندیوار کردی تو
چه سودی داشت درد این شکست تلخ می دانم
مرا از خواب عشق و عاشقی بیدار کردی تو¤ نوشته شده در ساعت ۱:۳٤ ب.ظ توسط محدثه یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸٧
سلام اقا سعید گل
میبینم بالاخره رفتنی شدی ، هر چند اگر با باشه می گی من همیشه منفی بودم ، اما من منفی تو رو دیدم مثبتت رو هم دیدم ، و خودت خوب می دونی اگر کسی از روز اول رفتنی باشه روز دوم نمی رسه یا بهتره بگم روز
خداحافظی وجود نداره که برای من بخواد انقدر تلخ باشه.
به هر حال هر چند باور نمی کردم یا دلم نمی خواست باور کنم روزی جرویس پندلتون کودکی ها و نوجوانی های من تنهام می گذاره ، اما از اونجا که خیلی چیزها اجتناب ناپذیره انگار اینم همین طور شده و شاید هم به قول دیروز تو که دست بر قضا قول معروفی هم هست از هر چی بترسی سرت میاد ، اخه من از همون بچگی ها و باری های بادبادکی که تو شون فقط تو رو تکیه گاهم می دونستم ، همش می ترسیدم یک لحظه دستم رو رها کنی یا دائم بهت می گفتم پس کی بادبادک منو درست می کنی ؟ بعدتر ها حق با توئه ، نگاه یک غریبه رو با تو اشتباه گرفتمو به حرفهای اون دل بستم و تازه وقتی باورم شد تو دیگه نیستی دلم برات تنگ شد و تازه همون موقع ها بود که فهمیدم چقدر دوستت دارم ، اول فکر کردم می تون برگردم و بیام و بهت بگم اما نگاه تو دیگه مثل قدیمها مهربون نبود و من فکر کردم اون نگاه هم برای محبت بزرگتر ها به کوچولوهای بازی بوده و دوباره رفتم تو راه اشتباهی که خودم انتخابش کرده بودم ، وقتی اون از منو اعتقاداتم خسته شد و بعدتر ها فهمیدم یک ادم جدید پیدا کرده بود که مثل ادم جدید تو ازنظرش بهتر از من بود هم گریه ام گرفت هم خندیدم ، گریه ام گرفت که چقدر صادقانه بهش اصرار می کردم بمونه و قول می دادم کمکش کنم تا به قولهای روز اولش عمل کنه و چقدر سعی کردم یادش بیارم چقدر عاشقم بوده و همش می پرسیدم پس حرف هات دروغ بود ؟ دوستت دارم هات دروغ بود ؟ تنهات نمی گذارم هات دروغ بود ؟ بهش می گفتم اگر بره چقدر پشت سرم حرف درست می کنن و هیچکس باور نمی کنه تو اون رابطه من پاک بودم و پاک موندم اما اون می گفت : نه کسی به پاکی تو شک نمی کنه و او اول سعی می کرد دلیل بیاره و بعد یک روز گفت : اره بهت دروغ گفتم ، من دیگه دوستت ندارم ، می خوام برم با یک ادم خوب یک زندگی خوب رو شروع کنم ، و بعد بهم بی احترامی کرد ،گفت : ای کاش من بمیرم تا اون راحتتر بره دنبال دختر مورد علاقه اش ، من نمی دونستم باهاش دوست بوده ، فقط می دونستم می خواد بره خواستگاری اش و باورم نمی شد چه طور احساس اون همه مدتش رو به من فدای یکاشنای تازه کرده، یادمه وقتی گفت : اگر بخوای مزاحمم بشی می کشمت چون من می خوام با اون زندگی کنم دلم خیلی شکست ، یادمه حالم خیلی بد شد ، طعم تلخ مرگ رو تو دهنم احساس کردم و یک بغض سنگین تو دلم موند اونروز فکر می کردم تو وجود اون انسانیت نیست و نمی فهمیدم کدوم دلیل باعث میشه یکنفر بگه تو رو می کشم که برم با دیگری اونم یکنفر ادم تازه ، اما وقتی تو دیروز عین همین جمله ها رو تکرار کردی ( اونم تو همبازی بچگی هام ، کسی حس می کردمیک حامی همیشگیه ، کسی که فکر می کردم با همه فرق داره ) کاش بودی و حالم رو می دیدی ، تو اتاق بودم که کبری دوستم از لرزش صدام اومد ، داشت از ترس می مرد ، تلفن رو به زور از دستم گرفت و یک کماب به صورتم پاشید ، می گفت : محدثه چشمهات مثل دو تا شیشه خالی شده بود ، فکر کردم الان سکته می کنی ، بعد کمی اب قند بهم دادن و من باز هم خیره جلو رو نگاه می کردم تا اخر کبری از مامانم اجازه گرفت تنها باهام صحبت کنه و زد تو گوشم و بعد هم خودش محکم بغلم کرد و انقدر گریه کرد که بغض های منم اب شد ، فقط به کبری گفتم که همچین حرفی زدی ، هنوز هم و قتی یاد لحنو حرفت می افتمسنگینی دنیایی رو که رو سرم اوار کردی حس می کنم همبازی قدیمی.وقتی اون رفت و یا بهتره بگم تو تمام اون یکسال و نیم قبل از رفتنش روزهای زیادی بود که به توی از دست رفته فکر می کردمو گریه می کردم، از وقتی رفت و حس می کردم فکر کردن و دوست داشتنت دیگر خیانت به تعهد احمقانه یکروزم نیست ( اخه من فکر می کنم باید پای تعهد موند و اگر چه بارها ادمها تو جاهای مختلف خلاف اینو بهم ثابت کردن من حاضر نیستم از تفکرم دست بردارم ، اون رفته بود با دیگری و اگر چه من نمی دونستم اما همون سردی و بدرفتاری اش برای خیلی دخترها کفایت می کرد که ول کنن و برن اما برای من اینکار معنی اش خیانت بود و من اهلش نبودم فکر می کردم حتی اگر بسوزم هم باید بمونم و شاید برای همینه که تو گاهی می پرسی هنوز هم و جواب مثبت می گیری ، اخه ذهن تو هم تو این دنیا و کنار اغلب ادمهای بی وفا و خیانتکارش شکل گرفته اما گاهی هم میشه ادمهایی رو از دسته دیگه پیدا کرد همون ها که از نظر تو مثل من برای یک اشتباه که گذشته شون رو سوزونده مستحق کیفر ابدی هستن و باید تنها عشق و اقعی زندگیشون رو از دست بدن ) خلاصه از اونروز که تعهد تموم شد ، ونم تعهدی که نانوشته بودو من از روی سادگی و بچگی داده بودم ، تازه با خیال راحت به تو فکر می کردم ، با خیال راحت به یادت گریه می کردمو مثل بچهها برای خودم با توی خیالی صد تا رویا داشتم ، انقدر گفته بودن به پسرها نگید دوستشون دارید و بگذارید اونها منت شما رو بکشن ، هر بار کهمی دیدمت اون زمان کوتاه رو انقدر جدی و تو اخم بودم که فرصت نی کردم نگاهت رو ببینم که ایا مثلل گذشته ها اشناست یا غریبه شده ، انقدر تو شق تو غرق شده بودم که انگار بخشی از خودم بودی ، تو تنهایی درددلهام رو بهت می گفتمو حس می کردماشکام رو پاک می کنی و سرم رو رو شونهات می گذاری ، وقتی بار اول اشکهامو پاک کردی دوست داشتم تا صبح گریه کنم و تو کنارم باشی ، انقدر از تو پر بودم که دلم خواست غرور و هر انچه مردم می گویند ماندنش بهتر است و انکه عاشق شده می داند رسوایی شیرینتر از عشق نیست ، را دور بریزم و تو را در این احساسم ا خود سهیم کنم ، وقتی بهت گفتم و مهربون گوش دادی و وقتی گفتی تو هم دوستم داشتی و داری به اندازه همه دنیا خوشحال شدم ، طعم اون شادی هیچ وقت از یادم نمی ره ، هر چند که از این به بعد همیشه با یک بغض تلخ همراه باشه ، بعد گفتی نمی تونیم با هم باشیماما به خاطر دیگران ، وقتی اون شب تلفن روشن بودو صحبت های تو با مادرتون رو شنیدم که می گفتی گذشته من مهمنیست و مهماینه که الان کنار تو باشمو اینکه اگر بخوای جایی بری خونه ماست و اگ ر اونها مخالفن هیچ جا ، و گفتی این دندون رو می کشی اما به جاش دندون مصنوعی نمی گذاری که طعمش تو دهنت تا اخر عمر بمونه و من اون شب تا صبح گریه کردم و به خودم قول دادم قدر این عشق تو رو بدونم همیشه دوستت داشته باشم ، در اوج غصه برای شنیدن حرفهای تلخ و تهنت های گزنده مادر شما لبریز ارامش عشق و اعتماد تو بودم ، سعید بار اول که تلفنم رو جواب ندادی ، دوستت داشتم و رفتم چون تو خواستی ف بار بعد که بعد از چند ماه دوباره کنار هم بودیم نمی تونی دروغ بگی که تو دلتنگ نشده بودی و روزهای خوب بین ما کم نبود ، روزهای قشنگی که هر کدام به اندازه صد خاطرهعاشقانه است ، اما از اونجا که می گن ابی که مداوم و قطره قطره روی یک سنگ بریزه عاقبت اونو سوراخ می کنه حرفهای اطرافیان هم رو تو تاثیر می گذاشت و روز به روز منفی تر می شدی و از دست من تنها ه کاریساخته نبود ، این خداحافظ هاو شروع های دوباره که به قول تو هیچ وقت تمامی نداره همیشه بود ، من دلتنگمی شدم و می امدم وتو باز هم استقبال می کردی و باز هم چند روز خاطره وب و چند لحظه هم غم و تلخی ، من باورت رده بودم به همان بودن و نداشتنت دلخوش بودم که یکروز گفتی داری برای همیشه می ری ، باز هم نبودی که ببینی چی کشیدم و از هه تلخ تر سردی و بی تقاوتی تو بودو پاسخ هات ( مثلا ایمیل تلخی که در پاسخبه اس ام اس هام) دروغه بگممن هرگز رفتنت رو باور کردم اما تسلیم شده بودم ، بعدتر که من می خواستم به یکی از خواستگارهام جواب بدم و تو ناراحت شده بودی گفتی تو اون سه روز فهمیدی من چی کشیدم ، اره سعید من از شدت غصه و تنهایی نمی تونستم بخوابم همش گریه می کردمو کابوس تلخ بودن تو در هر حالتی با دیگری منو تا مرز جنون می برد و برای همینه که الان می گم حداقل با اون نرو چون منو تا مدتهایی که نی دونم چند وقته دچار کابوس و وسواس می کنی ، همین چند روز هم به جنون نزدیکشدم ( هر چند دیگر برای تو مهم نیست ) اونبار به بدترین و تلخترین شکل خواستی من صبر کنم و من گریه کردمو باز چون مثل بچه ها عروسک خودم رو می خواستم نه بهترش رو چشمهامو رو همه چیز بستم و وقتی اون شب کابوس تموم شد چقدر راحت خوابیدم ، هر چند ساعتها پشت در تتو راه پله موندمو تو سراغی ازم نگرفتی ، اما بعد از دو روز دوباره عوض شدی و دوباره شروع کرده بودی که نمیشه و ... و حرفهات همه دو پهلو بود ، اما دائممی گفتی همیشه سر قولت هستی که جز من کسی رو انتخاب نمی کنی و چند روز بعد تو همین احوال وقتی هر شب با گفتن دوستت دارم بهت و کلمات مهربون تو می خوابیدم تصادف کردی و از اون به بعد تلخ شدی اونروز ها بهت می گفتم به خاطر تصادفه ، می گفتی نه، اما بعد تو دفترت نوشته بودی کاش اونقدر عصبانی نمی شدی که با هام بد حرف بزنی و دلت برای من و حرفهام تنگ شده ، وقتی تو و بلاگم از اوی رویاهام می نوشتم می واستی بدونی کیه و یک شب وقتی گفتی : دیدی تو بودی رفتی دنبال اونی که شرائط مورد نظرت رو داشت وقتی بهت گفتم : اگر نمی رفتم تو تلاش می کردی با بغض گفتی : من همیشه تلاش کردموهمیشه تنها بودم و هنوز هم دارم تلاش می کنم و نمیدونم تو چه تصمیمی می گیری ریال بعد هم به گفتی دوستم داری و من ازت پرسیدم همیشه همین جور می مونی و تو گفتی شک نکن و من شک نکردم ، زیر قولم زدم وبهت گفتم او فقط یک ادم خیالی با تصویر تو هست و تو اونشب گفته غصه نخور تو بهتر از او رو داری و انکار نکن که حداقل تو اون لحظه منظورت خودت بود ، یادمه وقتی چند روز قبلش ازت در مورد این دختره پرسیدم که جوابش اره بوده یا نه گفتی تو چقدر حساسی رو چیزی که اهمیتی نداره ، مهم تصمیم من بوده که نخواستم، من یک شرط گذاشتمو اون نپذیرفت و تمام و چیزی که تمام شده دیگه برای همیشه است و من باز هم باور کردم ، سعید چند روز قبل از مکه رفتنت یک رویا بود ، من عاشقت بودم ، هنوز هم عاشقت هستم ، اما اون موقع ها عشق رو تو صدا و حرفهاو حتی نگاه اخرین روزی که هم رو دیدیم می دیدم ، به درددلهام گوش می دادی و تو هم مثل من دنبال راه چاره بودی ، چند روز بعد تو مدینه باز هم من بودمو تو بودی و خدا و عشق ، اما نمی دونم چرا یکروز دوباره همه حرفای تکراری نمیشه رو زدی ، تو که از اونها گذشته بودی و دائم به م می گفتی باید بخشید و گذشت ، در جواب اعتراض من گفتی کم اقتم ف برگشتی و چند روز اول ازت بی خبر بودم، بعد هم2 روز خوب بودی و یکدفعه شروع کردی به زیر و رو کردن گذشته شخصی من، یادته گفتم : اینها شخصیه ، گفتی اگر شخصیه که حرف زدن ما مفهوم نداره و من فکر کردم حق با تو هست بین منو تو نباید چیز شخصی باشه و برات همه چیز رونوشتم بعد شماره تلفن و گفتم : تو دنبال یک بهانه ای تا بگی من خوب نیستم وبعد بری ، گفتی تو فکرت خرابه ، گفتم نتیجه تفکراتت تا الان چی شده ، گفتی : فکر می کنی م راست گفتم ، و سعید سعید سعی ، چقدر حتی اسمت رو دوست دارم وقتی می نویسم یا وقتی صدات می کنم ، وقتی چهارشنبه گفتی همه چیز تموم هر چقدر سعی کردم اروم باشم نتونستمو تو خبر نداری که مریض شدم ، کتابهای معماری که به عشق تو خریده بودم تا با کمک تو بخونم همه مثل جنازه دور و برم ریختن و وقتی نگاهشون می کنم قلبم می سوزه و مخصوصا از وقتی تو دوباره کابوس تلخ این دختر رو زنده کردی ، اما تو حتی اونشب هم گفتی سر قولت هستی و بعد من سراغ هیچ کس نمی ری ، یادمه چند روز پیش که بهت گفتم اگر تو نیای و من مجبور بشم برم با دیگری ، ( با وجود اینکه از ته قلب می دونستم احتمالش یک درصده ) تو گفتی : منو بگو که فکر می کردماگر نشه قید همه چیز رو بزنم و سراغ هیچی نرمو من اون شب چقدر خودم رو سرزنش کردم برای ازار تو ، اما تو 2 روز گذشته منو کشتی و به قول خودت به این همرضایت نمی دی خاک هم روم می ریزی ، گفتی منو می کشی و می ری با اون دیگری ، فتی هوا خوبه و داری بهش فکر می کنی ، گفتی دوستم نداری و دروغ گفتی که همیشه دوستم داشتی ، گفتی منو نمی خوای ، گفتی می خوای بری با یک ادم خوب یک زندگی خوب رو شروع کنی ، گفتم: م می می رم ، گفتی : خوب بمیر ، گفتی برای تو همه چیز تموم شده و گفتی دیگه سر هیچ کدوم از حرفهات نیستی ، گفتی همه حرفهای من دروغ بوده و با این کارت کمرم رو شکستی ، و باز تکرار اسم اون دخترو باز کابوس منو باز هم اقرار به اینکه منو می کشی بعد میری سراغش و باز طعم تلخ چند سال پیش و حرفهاو کارهایی که تکرار شد و این بار داغ بوسه عمیق تو بر لبم و تلخی بی وفایی یک همبازی که فکر می کردی همیشه تکیه گاهه.چقدر سخته که هنوز مدتی نگذشته از اینکه اون همبازی جایی نوشتو گفت : دنیا رو ببینید چقدر کوچیکه
دنیا نیرزد به انکه پریشان شود دلی
سعی حالا رفتی جایی که به قول خودت هم طرف اونها راضی باشن و هم شما ، هم تو و هم او ، محدثه هم چی بود ، هیچ ،کسی که تازه مزاحمت شده بودو زندگیت رو خراب کرده بودوتو نمی خواستیش کسی که حتی به قیمت داغون شدن روحش می خوای با یکی دیگه باشی ، حالا که به خاطر تو جلوی یک دنیا ادم ایستاده ، حالا که امید بسته بود به اینکه تنهاش نمی گذاری تا به همه ثابت کنید با عشق و اعتماد می شه خوشبخت بود، حالا منو با یک اسم دیگه رو پیشونی تنها گذاشتی و حتما نفر بعدی که از دور ببینه همون تصوراتی روکه تو در مورد فبلی داشتی به اضافه تو خواهد داشت و اگر تو انکار کنی تو هم دروغگو لقب می گیری ، حالا تو رفتی تا من زیر نگاه همون فامیل که می گفتن من اویزون تو بودم در حالی که تو خواستگار پرو پا قرص دخترشون اب بشم ، زیر نگاه خواهرهاو برادرهای تو ، زیر نگاه عمه هاو شوهر عمه هاو حتی پدر ومادم و همه اگر خیلی مهربان باشن با تاسف بگن : طفلک ، خوب سعید نخواستش دیگه تقصیر خودش بود و بویا گن این همون کسی بود که داشتی خودتو براش می کشتی ؟دیدی ول کرد رفت سراغ یکی دیگه ، اه چه کردی با من سعید هر کسی جز خدا می دونه ایا تنها من مقصرم یا...؟بزرگترها حق داشتن که نباید به مردها دوستت دارم گفت ُ مردها باید در حسرت دوست داشتن بدوونُ همون طور که از این به بعد دنبال اون دختره می دوی و حتما برات لذت بخشه ُ اما من باز هم از اینکه بهت گفتم دوستت دارم پشیمون نیستم و می دونم اگر قدر عشق و زندگی واقعی رو می دونستی با هم می موندیم و اگر نه بهتر که رفتی به قول خودت دنبال یک زندگی خوب!!!!!!!!!!!
تا دیروز عصر ناراحت بودم ، عصبانی ، باورم نمی شد، اما شب تا صبح فکر کردم وباور نمی کنی چه کسی به خوابم امدو گفت : چه کتابی بخوان ( قاسم ) به م لبخند زد و من یقین دارم که خواب نبودم ، نمی گم بیدار بودم اما مثل یک رویا بود ، اون اشکام رو پاک کرد و گفنت : غصه نخورم ، و از تو گفت بدون اینکه من شکایتی کنم ، و گفت کتاب ... را بخوا ، من این کتاب رو چهارشنبه از نمایشگاه خریدم و قبلتر حتی اسمش رو درست نمی دونستم ، بعد هم لبخند زد و دست ی مهربانانه به سرم کشید و رفت و من ارام خوابیدم ، نمی دونم شاید 1ساعت ف بعد نماز خوندم و نشستم برای تو نوشتن ، اول می خواستم برات ایمیل کنم اما دیدم بهتره تو وبلاگم باشه ، این پایان قصه ناتمام عشق من و تو
برای عشق باید جنگید ، نباید گدایی کرد و من از تو تنها این توقع رو داشتم چون عشقم رو به پات ریخته بودم ، نگو که گفتی دوستم داری بی هیچ جایگاه خاصی که هم تو می دانی منظورت از دوست داشتن چی بودو ه من ، دیگه نمی خوام اینها رو مدرک کنم و بهت بگم تا شاید بمونی چون می دونم کسی که می خواد بره ( مثل فریادی ) اول زیر همه میزنه ، بعد هم میگه الهی بمیری که بتونم برم یا اینکه خودم میکشمت و می رم وبا اونی که می خوام یک زندگی خوب رو شروع می کنم و اگر باز هم بمانی کار به بی احترامی می کشد چون چشم توهم دیگه منو وعشق من نمی خواد و نمی بینه و چشمت و شاید دلت به دنبال اسایش جای دیگه ای اسیر شده و بعد هم می ری و تو ه مثل اون یا اصلا به طرف مقابلت چیزی نمی گی با ماجرا رو ازدید خودت تعریف می کنی ، نمی دونم تو مثل من که جزئیات رو بهت گفتم چیزی به اون می گی ، از نگاههای عاشقانه ات یا از تلاشهات!!! یا از تماسهای که بینمون بود با اینها گذشته ای میشه که فقط به خودت مربوطه و حتما گذشته اون هم به خودش مربوطه و طفلک اون که نمی دونه بین شوهرش و یکی که عاشقش بوده چه روزهاو چه حرفهایی گذشته و باید به حالت افسوس خورد که چه ساده همه چیز رو باختی ( البته الان حس برنده رو داری ) تو می ری دنبال خوشی هات با نامزدت و برات مهم ننیست کسی بود که لحظه ها رو شمرد برای اینکه تو قدم برداری و بخوای و باهم باشید تا همهخوشبختی رو با تو تجربه کنه و حالا با زخم عمیقی که تو رودلش گذاشتی تنها مونده و تو هنوز هم فکر می کنی به زودی می ره سراغ دیگری و گذر زمان...نمی دونم برای من چی پیش میاد ، گفتی برام دعا کردی ، یاد اون جمله می افتم که مرا به خیر تو نیست حاجت ، شر مرسان ، دعای تو پیشکش خودتوهمسر اینده ات ، من از خدا می خوام دعای تو در حقم مستجاب نباشه ، دعای یک ادم دروغگوی بی وفای نامرد که همه چیزت رو می گیره و بعد می ره سراغ کس دیگه برای خودش و اونی که می خوا د باهاش باشه خوبه ، همون ها که در حق من دعا می کنن برام کافین ، هیچ کس هم که نباشه خداهست و همن مرا بس تو هم به سلامت ، برو ، من هم می نشینم و از دور نگاه می کنم که عاقبت دلی که از من شکستی و انتخاب شایسته ای که در سرم کوبیدی چه جوابی در زندگیت خواهد بود و می دونم خدا نمی گذاره یک دل شکسته بی جواب بمونه ، هر چه دیرتر جواب بگیری ، جواب سخت تر و تلخ تری در انتظار ماست ، اگر جواب اشتباهات من زجرو تنهایی و بی وفایی امروز توست من راضی ام به رضای خدا
من را همین بس که همیشه سعی کردم دلی رو نشکونم و بی وفایی نکنم چرا که عمیقا ایمان دارمدنیا نیرزد به انکه پرشان شود دلی
اگربه هر که خواستی از من بگی ، فقط بگو یکنفر بود که حتی وقتی بهش گفتم نمی خوامت هنوز هم منو به خاطر خودم عاشقانه دوست داشت
و یادت باشد اگر چه من اول امدمو گناه من سنگین بود اما گمان نمی کنم از نگاه تو سنگین تر !!!!
خداحافظ اقا سعید بی معرفت ، جرویس پندلتون خیالی ، همبازی بادبادک بازی های بچگی ، رفیق نیمه راه عشق
در پناه خدای مهربان باشید
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۳۳ ب.ظ توسط محدثه جمعه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳۸٧
من هیچ نمی دانم
من هیچ نمی دانمگنگ و نامفهومم ، حتی چشمهایم تار مب بیندددددکلمات روی کیبوردد راتشخیص نمی دهم من الانبا کبیری حرف زدم واون گفت /کچه خبر و من فقط نتوانستنم بگویممسعید به خاطر حرف زدنباشاهین رفت و بعد گریه گردن ، مریم هم که زنگ زد حرفی برای گفتن نداشتم ، انقدر این چند روزه ( یک ماها ) کر . گنگ و کور منتظر بودم سعید با حرفهای تازه بیاید و دستن را بگیرد که....اخ کبری ریال مریم ، زهرا ،زهره ، می دونی مریم ممحمد داره می ره مکه و من نیستم که پشت سرش اب بریزم ، من تنهام ، اتاقم بزرگ شده ، خونه هم خیابون هم و همه چیز و م نکوچک شدم ، دست و پایم دائم می لرزد و نمی دانم چه کار کنم، 3 روزه پدر و مادر و دوستام زنگ می زنن با م حرف بزنن ولی یا کریه می کنم یا سکوتمی کنم سعید زندگی منو نابود کردو رفت ، او تمام هر چه شخصی ترین احساسم بود را فهمید و ابرویم را پیش دیگران برد و رفت و من الان فقط مثل دیوانه ها شدم، اشکام می یاد اما خندیدنم هم مثل گریه است ، ظهر به بابا گفتم : میشه منو ببرید یک مدت تیمارستان باشم ،اره سعید منو دیونهه کرد و من تحمل این زندگی رو ندارم ، شاید اگر من گوشه دیوونه خونه باشم هم اون خیالش راحت بشه هم تمام اطرافیانش که چشم دیدی منو نداشتن هم بتونه به راحتی برای رفع نیازهای زتاشویی اش یکی مثل سمانه الهی یا احمدی یا شیرین یا.....رو پیدا کنه و با ارامش یک زندگی رو شروع کنه و اگر گاهی یاد اون محدثه های افناد که داره تو تنهایی میمیره بگه حقش بود ، می خواست اون جرثومه رو تو زندگیش راه نده ، حالااینکهاون جرثومهکی بودو چی از زندگی من می خواست و جه با من کرد رو فقط خدا می دونه و خدایا چه کسی رو جز تو دارم که ازش بخوام سعید جواب تهمت هاش رو ببینه ، نه که بدبخت بشه اما یک روز بفهمه که چه طور منو از پا انداخت ، خدایا خیلی خسته و در مونده و بی پناهم ، نمی تونموتنمی خوام به هیچ کس چیزی بگنم ، نمی دونم چه طور باید از حق پاکی ام دفاعع کنم دلم می خواد بمیرم ، دلم می خواد بخوابمو چشمهام رو باز نکم ؛ دلم می خواس کورو کر بشوم و نبینم و نشنو سعید بعد از این بازی با من چه کار می کنه ، اخی چه چه خوب میشد بابا می گذاشت برم تیمارستان ، من دیگه نحمل ندارم ، همه چیزم رو به پاش ریختم ، عشقم ، احساسم ، اعتمادم ، خصوصی ترین گذشته ام رو براش تعریف کردم تا بدونه با هاش صادقم تا بدونه دوست دارم با هم باشیم و اون بار رفت و باز هم بعه همون دلایل احمقانه ، خدایا راست میگه اون که نمی تونه از تو راست و دروغ رو بپرسه اما ازت می خوام جواب این سوء استفاده ای رو که از من کرد بده ، نمی دونم چند وقت دیگهمی تونم سرپا بشمو دوباره زندگی کنم ، روزی که شاهین رفت فقط دلم رو شکست ، اون هم برای اعتقادات ، اما حالا سعید همه چیزم رو برد و نابود کرد ؛ همه چیز و من دارم از پا می افتم اه بر تو ای سعیداه بر تو عشقی که به پای تو ریختم کاش از روز اول می رفتی پیش از اینکه تمام خاطرات مرا ورق بزنی و بعد بیتقاوت بروی اه خدایا تو می دانی چه می خواهمو چه می گویم از این دنیا خسته ام از هر چه عشق دروغ و سعید نامرد خسته ام ، حوصله هیچ کس را ندارم و تحمل این را هم ندارن تا در جشن بودنش با دیگری که در اوج نامردی و پستی است حضور داشته باشم ، خودایا پیش از ان روز مرا از این دنیا ببرمن دلتنگ و شکسته ام و تو خود گفته ای که ئدر قلب شکسته خانه داری، پس به عهد خود وفا کنبه امید توام¤ نوشته شده در ساعت ٧:٠۳ ب.ظ توسط محدثه پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳۸٧
خیلی سردمه
من سحر نمی دانم من فقط روحم را که سنگین بود و بزرگ گستراندم . من سحر نمی دانم . گفتی زمستان شده ای و من دلم به حالت سوخت و روحم را که بزرگ بود و سنگین بود ، مثل چادری روی تو کشیدم و ذکر عشق خواندم تا تو داغ شدی . من سحر نمی دانم . نفس هات به شماره افتاده بود و روح من با تنفس تو می تپید . گفتم دوستت دارم و تو دیگر نفس نکشیدی و روح من از تپش ایستاد . گفتم نکند تو را کشته باشم ؟ نکند من مرده باشم؟پس روحم را از تو برچیدم . اما تو نبودی . غیب شده بودی . گفتم که سحر نمی دانم.1.یوسف :حسی ناشناخته به من می گوید سر انجام این عشق وصل نیست ، حسی ناشناخته به من می گوید باید از این عشق پرهیز کنم . باید همین حالا این عشق نامفهوم و غریب را رها کنم .2.مونس :شاید این تقدیر منه که کسی رو دوست بدارم کهنخواد دوستم داشته باشه . اگه تو می خوای اگه تو دوست داری من حرفی ندارم . سعی می کنم چون تو می خوای همه چیز رو تموم کنم . شاید فقط یک خداحافظی ساده بتونه همه چیز رو تموم کنه . فقط گفتنش اسونه . اگه قرار بود به اینجا کشیده بشه ، چرا اصلا پیش اومد ؟ کاش اصلا همدیگه رو ندیده بودیم . کاش اون چهار شنبه نبود. اخه این چه اتفاقی بود که افتاد ؟ وقتی به تو فکر نمی کنم انگار چیزی گم کرده ام و وقتی هم بهت فکر می کنم انگار چیزی گیر کرده تو گلوم . دیشب رفتم توی حیاط زیر بارون . همین طور با خودم اسمت رو صدا می زدم. چادرم خیس خیس شده بود . فکر می کردم اگر روزی بمیرم و تو خبردار نشی چی ؟ اگه زن کسی دیگه بشم چی ؟ کاش می تونستم دوستت نداشته باشم .کاش طوفانی می اومد وهمه چیز رو با خودش می برد.3.یوسف : این بهترین ، زیباترین ، با شکوهترین ، صمیمی ترین ، شفاف ترین ،عاشقانه ترین و غمناک ترین چیزی است که تا حالا خوانه ام . حتی اگر تا حالا هیچ چیز برای من ننوشته بودی ، این برای همیشه من کافیست تا با خواندنش پر شوم از مهر تو . پر شوم از معنای پاک دوست داشتن ....مونسم این اخرین نامه من است . ترک ات می کنم اما خانه ام بوی تو را می دهد. دروغ می گویم اگر دوریت را می توانم .... 4.مونس :امروز صبح نامه هات را سوزاندم . از ترس بابام . بس که انها را خواندم همه را حفظ شدم . هرگز فراموشت نخواهم کرد . دیروز موضوع را به مادرم گفتم ، مادر گفت حق با تو است . گفت بهتر است این عشق بی پایه را تمام کنم . گفت در خانواده ما عاشقی برای دختر ننگ است . گفت اگر پدرت بفهمد چی / به مادم قول داده ام تمامش کنم اما نمی دانم می توانم یا نه . نامه هایم را اگر خواستی از بین ببر.5.مونس :با سلام و ارزوی موفقیتامیدوارم که همواره تندرست و سلامت باشید. ادرستان را از ناشر کتابهاتان پیدا کردم .ایشان گفتند که مدتهاست از شما بی خبرند و امیدوارند که ادرستان تغیی نکرده باشد . باری پدرم توصیه کرد که این یادداشت کوتاه را به همراه کارت دعوت عروسی تقدیم کنم و از جناب عالی برای شرکت در مراسم ازدواجم دعوت به عمل اورم....حضور شما مایه افتخار بنده و خانواده فردوس خواهد بود.6.یوصف :سرکار خانم مونس فردوس سلامنامه تان را دیروز صبح دکتر کیمرام به من دا دتوی سف همام بودیم که کیمرام نامه را گزاشت توی جیب پیراهن ام . کیمرام میس گوید اگر دوش نگیریم شیتان های توی کله مان شروع می کنند به سر و سدا . می گید صر درد ما به خاطر سر و سدای شیتان هاست اینجا شبها صدای قتار ، تی کوپ تی کوپ تی کوپ...هنض هم هر وخت دختری روسری اش را جلو می کشد یاد تو می افتم و لپ هاش گود می افتد یاد لپ های تو می افتم ، وقتی خانم پرصتار از همان عتری که تو مسرف می کردی به خودش می زند یاد تو می افتم . کیمرام گفت قدم رو 1، 2- 1 ، 2 رفتیم توی همام . از شما و پدر بزرگ وارتان به خاطر دعوت از این جانب سپاس گذارم و متاصفانه شرکت در مراسم اضدواج جناب عالی برای من امکان پظیر نیست. اقای دکتر کیمرام اجاذه بیرون رفتن از اینجا را به کسی نمی دهد ، دکتر کیمرام خیلی انسان خوبی اصت ....به هر حال امیدوارم همیشه در ذندگی خوش بخت و سرفراض باشیدقروب – یوصف صرمدی بخشی از کتاب : چند روایت معتبر از مصطفی مستورخیلی سردمه ،از عصر شروع کردم به داغ شدن ، کلافه بودمو می سوختم ، و حالا انگار یک دفعه بدون هیچ پوششی در یک زمستان سرد در یک بیابان تنها رها شده ام ، تمام بدنم می لرزد و نمی دانم این درد کی مرا رها می کند او رفت حتی ساده تر از کلمه رفتن ، او رفت و خندید و ساده خداحافظی کرد و ساده نقطه گذاشت23 روز تمام شد و او رفت به همان دلیلی که همیشه به همه و خودم می گفت مهم نیست ، او رفت و مجازات بدی برای من نوشت ، او رفت و اما قبل از رفتن همه چیز مرا با خود برد ، گذشته مرا زیر و رو کرد و باز هم با توهمات رفت ، ابروی مرا برد و شخصیت و غرورم را پیش کسی خرد کرد و شکست که پیشتر مرا شکسته بود و راست می گوید که مسئول کارهای او نیست ، اما مسئول ظلمی که خودش به من کرد چه طور ؟گریه می کنم ، می لرزم و استخوانهایم انگار از یخ ساخته شده اند ، سردم و سرم انقدر پر درد و سنگین است که میل به انفجار دارد و او رفت و این دائم در سرم تکرار می شود ، انقدر ساده به من تهمت زد و در جواب اشک های من ساده خداحافظ گفت و رفت که هیچ شدم ، دوست دارم بخوابمو بیدار شوم و بازگردم به یک سال و نیم گذشته ، دوست دارم بخوابم و بیدار نشوم ، دوست دارم بمیرم سعید خیلی حرفها به من زدی و من تنها بودم و کسی نبود که از من دفاع کند و در جواب این کارها و تهمت هایی که زدی و وصله های ناروایی که به گذشته من چسباندی توی گوشت بزند و من از خدا می خواهم که او این کار را بکند ، بگو عاشق نیستم ، بگو باور کردی و شک کردی و قسم خوردم و رد کردی ، بگو ساده برو ، بگو با بی رحمی هر چه تمام تر بگو که شاید رفتی با دیگری ، اره این حق توستو حق او هم بود و من حقی ندارم ، اه بر شما ، اه بر تو و اه بر سرنوشت تو ، بد مرا شکستی ، اما برو ، من 23 روز بود منتظر بودم که رفتنت را فریاد بزنی اما در بدترین تصوراتم هم تو را مهربانتر از امشب می دیدم ، فکر نمی کردم اینگونه مرا عذاب بدی ، بهت گفتم می خوای گذشته منو بدونی تا برای خودت دلیل پیدا کنی و بگی باید بری چرا که من خوب نبودم ، و تو گفتی که فکرم خراب است ، نه من تو و فکر مسموم تو را می شناختم و نفرین بر هر انکه ذره ای در این مسموم کردن نقش داشت ، برو ، و دوست داشتن مرا هم از یاد ببر و از من بیزار باش ، برو ، من خوشحالم ، بی رحمانه خوشحالم که تو به این دلیل رفتی و بی رمانه است چون می دانم مجازات بدی در انتظار تو و تهمتی است که به گذشته من روا کردی ، برو و من امیدوارم یک روز معنی عشق و وفا و پاکی برایت ارزو باشد ، نه نفرین نمی کنم ، دعای بد هم نمی کنم ، من فقط ارزو می کنم برو و راحت بخواب و بیدار شو و فردا عاشق یک انسان جدید شو اما گذشته را تنها برای من بد بدان و فکر نکن که تو گذشته ای بدتر از گذشته من با من داشتی برو و من از دور نگاهت می کنم ، منتظرم تا ...نه منتظر تو نیستم ، هر گاه دعایم مستجاب شد می نویسم ، تا بتوانم از تو دوری می کنم ، دلتنگ می شوم در تمام روزهای اینده و گریه می کنم ، خدا را چه دیدی شاید کور شدمو دیگر هیچ گاه تو را ندیدم و این خیلی خوبه ، دوستت دارم اما می خوام با این عشق بجنگم حالم بده ، بعد از شنیدن حرفهاش با اون لحن سرد و خداحافظی دوتا از عزیزترین دوستام باهام حرف زدنو گفتم دارم می میرمو اونها هم پا به پام گریه کردن ، گفتم گوشی دیگه خاموشه ، محدثه مرد ، گفتم و اونها گریه کردنو من سوختم ، گفتم برام دعا کنن، نوشتم تا سبک بشم اما بدتر شدم انقدر که گریه کردم و کسی نیست دردم را بفهمد جز تو خدای من ، من نمی بخشمش و او هم منو نمی بخشه و تنها تو می دانی که کداممان لایق بخشش نیستیمباید پاک کنم همه چیز رو وباید دوباره بایستم ، نمی خام مدتها ببینمش ، من باید این اعتیاد و درد ممزمن عشق بی سرانجام رو از وجودم پاک کنم بسه هر چه اشک و اه هر چه با من کرد و با این ضربه اخر مرا در هم شکست و همه گذشته مرا زیر نگاهنامحرم و بی رحمش زیر و رو کرد ، نگاه نامحرمی که مرا باور نکرد و به جای اعتماد و عشق ، سیاهی شکو تردیدو نفرت به قلبم ریختسعید گفتی اگر رفتم با یکی دیگه یادم نره بهم گفتی دوستم داشتیاما من یادم می مونه که دروغ گفتی ، نه به من که به خودت و خدا ، که از من بیزار بودی ، که بعد از من کسی رو انتخاب نمی کنی ، که تلاش کردی و همیشه تنها بودیو هنوز هم داری تلاش می کنی ، که دلت برای من تنگ شده بود ، برای تلفنو حرفهام ، من دروغ هات رو هیچ وقت فراموش نمی کنم اگر روزی به سروشت یوسف دچار شدم یا همیشه تنهاو ساکت ماندم بدان به خاطر ضربه تلخی بود که تو به من زدی ، و اگر روزی با کسی بودم که خوشحال و خوشبخت بودم ،بدون کسی پیدا شد که اشکام رو مردونه پاک کرد و کمک کرد تا زخمایی که تو زدی درمان بشه ، کسی که نه مثل تو بودو نه مثل او که خاری بود بر نگاه تو، دیگه نی خوام بهتو نشو ن بدم دوستت داشتم یا دارم و دیگه نمی خوام اون کارهایی رو بکنم ، اون درسی رو بخونم ، اون لباسهایی رئ بپوشم ، اون کسی باشم که تو دوست داریمی خوام خودم باشم و شاید یک روز یک ادم حقیر !!!!!!!! مثل خودم !!!!!!! ( از نظر تو ) اومد تا باور کنمتو این دنیا همه مثل شما نامرد نیستن و می شه به یک نفر دلداد و اعتماد کردافسوس که عشقم را باور نکردی و ساده گذشتیافسوس که فرصت خوشبختی را از من و خودت گرفتیافسوس که نگذاشتی یکعمر ما باشیمو اشق باشیم و با هم نفس بکشیم وبمیریمافسوس که رفتی اما خدانگهدارسعیددوستای خوبم نمی خوام بنویسم ، نمی دون چند روز ، اگر زنده موندم ، دیگه این محدثه نخواهم بودو اگر قرار باشه باز هم این گونه باشد خودم را ساده می کشم برام دعا کنیدخدایا ................¤ نوشته شده در ساعت ٢:۳٧ ق.ظ توسط محدثه سهشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٧
دل به غم سپرده ام
این ترانه رو ( با صدای سالار عقیلی) خیلی دوست دارم دل به غم سپرده ام در عبور سالها زخمی از زمانه و خسته از خیالها چون حکایتی مگو رفته ام ز یادها برگ بی درختم و در مسیر بادها نه صدایی نه سکوتی نه درنگی نه نگاهی نه تو را مانده امیدی نه مرا مانده پناهی نیش ها و نو شها چشیده ام بس روا و ناروا شنیده ام هر چه داغ را به دل سپرده ام هر چه درد را به جان خریده ام در مسیر بادها هر چه داغ را به دل سپرده ام هر چه درد را به جان خریده ام در عبور سالها نه صدایی نه سکوتی نه درنگی نه نگاهی نه تو را مانده امیدی نه مرا مانده پناهی در پناه خدای مهربان باشید
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٤٢ ق.ظ توسط محدثه دوشنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٧
دیگه خسته شدم
سلام دیگه از دستش خسته شدم از این همه شک و تردید ، از این همه بددلی ، از این همه بی تفاوتی مثل ادمکش ها و مجرم های جانی تو خونه زندانی شدم و دلم رو به عشق کسی خوش کردم که حتی براش مهم نیست من خوبم یا نه؟ حتی حاضر نیست یک دقیقه پای درددل های من بشینه ، حتی یک بار هم مرهم زخم های دلم نبوده چند روزه که حتی یکبار ازم نپرسیده حالت خوبه یا نه ؟ چند روزه حتی یک جمله با محبت به من نگفته ، گاهی دلم انقدر براش تنگ میشه که فراموش میکنم وقتی باهاش حرف می زنم و تلفن رو قطع می کنم از شدت تنهایی و غصه حتی نمی تونم گریه کنم . خسته شدم ، کم اوردم ، مثل بچه ها شدم ، 2 روز ه لب به غذا نزدم ، همش دارم گریه می کنم ، غیرت ، غیرت ، شک ، گاهی فکر می کنم کدوم ادم غیرتمندی به کسی که ادعا میکنه خیلی دوستش داره انقدر شک می کنه ، مفهوم غیرت تو زندگی ما فراموش شده ، گاهی دلم می سوزه ازاینکه جواب سادگی و صداقت منو با این همه شک می ده و اون وقت دلم می خواد که حسرت یک ادم با صداقت تو زندگی به دلش بمونه اما بعد چند دقیقه که اروم میشم می بینم حتی نمی تونم چیز بدی براش از خدا بخوام ، اصلا شکستن من براش مهم نیست ، براش مهم نیست چقدر برای من درده که زنگ بزنه به دیگران و به اون ادم که منو شکست و بخواد از اون در مورد من بپرسه ، اون ادم داره زندگیش رو می کنه ، یک روز به خاطر دلایل خودش رفت و ایا برای این کار به من توضیحی داد ؟ حالا اون باید بدونه و بفهمه اسمش ، حضورتلخش هنوز هم تو زندگی و اینده من اثر داره ، باید همه جا منو بشکنه و من برای اینکه لطف کنه و بهم اعتماد کنه سکوت کنمو چیزی نگم که اون بهم شک نکنه ، خوب بکنه ، شک بکنه ، اصلا بره ، اصلا دیگه نمی خوام بمونه ، طوری داره در مورد من و گذشته ام تحقیق می کنه که انگار یک مجرم سابقه دارم ، انگار ادم کشتم ف خدایا چه خلاف و گناه بزرگی کردم که باید این چیزها رو به خاطر دوست داشتنش تحمل کنم . دیگه بسه ، دیگه خسته شدم ، از غصه خوردن ، از ترس دائم رفتن و از دست دادنش ، از نگرانی و استرس روزهایی که حتی یکبارو برای یک دقیقه جواب تلفنم رو نمی ده ، از طعنه و با تردید حرف زدنهاش ، از سردی و بی تفاوتی اش ، از این همه سردی و سنگدلی ، از اینکه بارها ازش بشنوم و با حرفها و کارهاش نشون بده که بودو نبودمن براش ذره ای اهمیت نداره . از اینکه طوری وانمود بکنه این منم که می خوام باشه و اون براش فرقی نداره و داره لطف می کنه که فکر می کنه و از اینکه منتظر بنشینم ببینم می خواد بگه منو منو می خواد یا نه تو این مدت انقدر دلم رو شکسته که فکر می کنم اگر عاشق ترین ه باشه باید زمان زیادی بگذاره تا غصه ها و زخم های دلم رو پاک و دمان کنه تو تمام این مدت که تنها تو خونه زندانی شدم ، حتی یکبار بهم دلداری نداد ، اصلا نفهمید چقدر برام شخته ، اصلا نفهمید روزهام چه طوری شب میشه ، اصلا نفهمید چقدر زجر می کشم ، اصلا نپرسید خوبم یا بد ، مشکلی دارم یا نه ، دلم گرفته یا نه ، حوصله ام سر رفته یا نه ، هیچی ف اون فقط به خودش فکر کرد و به تصمیمی که برای گرفتنش داره منو زیر پاهاش و تعصبات کورش له می کنه و من نمی دونم حتی اگر اخر تصمیمش خوب باشه بعد از این همه سردی و شک چه طور می خواد اون زندگی خوبی رو که من می خوام برام درست کنه ؟ نه من واقعا نمی خوامو نمی تونم دیگه برام مهم نیست بگه من رفتم ، من حتی بیشتر از حد تحملم صبر کردم و بهش عشق ورزیدم ، دیگه خسته شدم ، دلم می خواد بمیرم اما می دونم باید بایستم و باز هم زندگی کنم و محکم باشم ، بگذار فکر کنه من رفتم ، و با شک ها و تردید هاش تنها باشه و شاید خیلی راحت مثل دفعه قبل کسی رو پیدا بکنه انقدر خسته و زخمی هستم که حوصله هیچ کس دیگه رو تو زندگیم ندارم ، برام مهم نیست سالها رو از دست بدم ، نمی خوام به کسی فکر کنم ، از هر چه عشق و عاشقی و زندگی بیزار شدم "هیچ وقت به عقب نگاه نکن، در شگفت انگیز ترین افسانه ها همیشه کسی که به عقب نگاه می کند به مجسمه سنگی یا نمکی تبدیل می شود" و حالا من سنگ شدم دلم کسی رو می خواست که بتونم بدون ترس سرم رو رو شونه اش بگذارمو بی غرور و تظاهر بهش بگم دوستش دارم و بدونم اون بیشتر منو دوست داره ، دلم کسی رو می خواست که همدلم باشه و منو به خاطر خودم بخواد ، به خاطر اون که بودم و هستم و اون که می خوام باشم ، من دنبال یک تکیه گاه بودم ، یک همراه مطمئن که بتونم یک عمر عاشقانه تو همه چیز کنارش باشمو دوستش داشته باشم اما اون این ادم نبودو من حالا خیلی خسته ام می خوام چند روز بخوابمو گریه کنم و غذاا هم نخورمو صدا هم نشنو م و فقط فکر کنم و بعد دوباره از نو تنهاو بدون نیز به هیچ مرد خودخواهی مثل او یا هر کس دیگه زندگیمن رو از نو بسازم خدایا کمک کن که اگر تو تنهام بگذاری می میرم همه در پناه خدای مهربان باشیم¤ نوشته شده در ساعت ۸:٠٤ ب.ظ توسط محدثه سهشنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٧
به یاد یک لاله عاشق
صدای دلنشین ساز می اید و مرا تا اوج می برد ، عطر دلنشین و کم رنگ خاطره ها در سرم می پیچد و چشمهای منتظرم را بارانی می کند ، و من باز هیچ می شوم ، تا ناکجا می روم و نمی دانم او کی می اید تا دلهای بسیاری را شاد کند ، اما من هم مثل تمام کسان دیگر چشم به راه او نشسته ام و دستانم را به سوی خدا دراز می کنم و از ته دل دعا و ارزو می کنم که او بیاید.
دیشب پدر بعد از چند دقیقه سکوت و خیره شدن به فضایی خالی ، با بغض گفتن : فردا سالروز عملیات قاسمه و دل همه ما گرفت ، نمی دانم بقیه چه گفتند اما من با دلی شکسته ارزو کردم خبرهای خوشی از او بشنویم ، تمام شب این حرف مثل یک نوای موسیقی در سرم تکرار می شد و بغض بزرگی راه گلویم را می بست ، و چون با این فکر چشمانم را بستم ، تمام شب در خواب هم انگار کسی می گفت که او می اید ، و من امروز تصمیم گرفتم برای او بنویسم ، برای کسی که اگر چه خاطره اش در ذهنم مثل عبور یک شهاب در اسمانی صاف و عمیق است و مهرش در دلم به بزرگی تمام ابعاد کهکشان ها ، دوست دارم از او بنویسم تا اگر چه کنار ما نیست ، بداند برای خیلی ها بزرگ و عزیز است و هنوز هم هستند کسانی که قدر مردانگی اش را بدانند ، دوست دارم از او تمام سروهایی بنویسم که همیشه سبز بودند و هستند و سربلند و جاوید ، از گلهایی که عطر وجودشان هیچ گاه از خاطر انها که خدا حتی گاهی گذری بر دلهایشان می کند هم پاک نمی شود ، از کبوترهایی که ازاد و رها پر گشودند و نمی دانم کجا اما تا اوج پرنده بودن پریدند .
اما در نوشتن از انها واقعا نا توانم ،چون می دانم که هیچ نمی دانم ، محمد اصفهانی یک ترانه برایشان خوانده :
جماعت یه دنیا فرق
بین دیدن و شنیدن
برید از اونا بپرسید
که شنیده ها رو دیدن
راز سنگرای عشق
اید از ستاره پرسید
التهاب تشنه ها رو
کی میدونه غیر خورشید
پشته ها پر از شقایق
کشته ها لاله عاشق
باغ گل زخم شکفته
غنچه ها داغ نهفته
صبح صحرا لاله گون بود
شب دریا رنگ خون بود
میگن عاشقی محاله
باشه ما محال دیدیم
خیلی ها میگن خیاله
ولی ما خیال دیدیم
توی عصر آتش و خون
خیلی ها عشق چشیدن
بعضی هام زرد و فسرده
موندن و حسرت کشیدن
عمو رسول هر وقت این رو می شنید گریه می کرد و وقتی من یکبار ازشون علتش رو پرسیدم ، گفتن : این همه فیلم و مرثیه از جنگ و جبهه درست کردن اما واقعا هیچ کدوم نمی تونه شفافیت و صداقت و عشقی رو که بچه ها داشتن نشون بده ، خیلی ها اونجا و اونها رو ندیدن و تنها به حکم مصلحت روزگار ازشون صحبت می کنن ، و وقتی به خواسته من کمی تعریف کرد ، اشکهای ارومم به هق هق تبدیل شد و از اون روز فکر می کنم ماها که داریم در راحتی و ارامش نفس می کشیم و با تمام این چیزهای بی ارزش روزهامون رو شب می کنیم و ملاک ها و خواسته هامون در زندگی به خووندن درسهای باطل و مدرک های پوچ و ظواهر و نماهای رنگی و فریبنده محدود شده ( نه که اینها به خودی خود بد باشن ، اما وقتی عمده انتخاب ها و اهداف اینده مون رو با این چیزها می سنجیم و ملاک قرارشون می دیم ، اونجاست تو مرداب این دنیا اسیر می شیم و بعد با هر تلاشی بیشرفرو می رویم ) هیچ وقت می تونیم به اونجایی که به خاطرش خلق شدیم برسیم ؟
این همه افسردگی و بی تابی و عدم رضایت از زندگی و روزگار و ملاحظه و ترس و بدبینیو دروغ و بی وفایی و پوچی جوانهای این دوره که خود من رو هم شامل می شه به خاطرگم شدن از جاده اصلی و راه درسته و جالبتر اینه که اگر کسی هم بخواد تو مسیر قدم برداره ، انقدر عجیب شده که همه طوری نگاهش می کنن انگار داره کفر می گه . اما بد نیست کمی به خودموون بیایم ، دلها و فکرهامون رو از این همه غبار پاک کنیم و قدر انسان بودن و فرصت کوتاهی رو که برای رسیدن کمال داریم بدونیم یا حداقل انقدر توفیق داشته باشیم که اینها فکر کنیم ، و یادمون بمونه خیلی ها رفتن که ما هستیم.
قاسم عزیز نمی دونم کجایی ، نمی دونم درچه حالی ، نمی دونم روزها برای شما چطور شب میشه ، نمی دونم اصلا من رو به یاد داری یا نه ، اما من به دور از تمام بندها و پیوندها ، خالص و صادقانه از ته دل دوستت دارم و دعا می کنم همیشه خوب و در ارامش باشی و ارزو می کنم هر چه زودتر بیایی و ما را از شادی لبریز کنی و امیدوارم شما برای ما دعا کنی تا راه درست را پیدا کنیم.
همه چشم به راه شما هستیم.
خدایا چشمان خسته و بی تاب و منتظر ما و همه انها که عزیزی در سفر دارند را به دیدارشان روشن کن ( الهی امین)
در پناه خدای مهربان باشید
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٢٥ ب.ظ توسط محدثه
